نشسته بودیم...
روبروم بود...
دستاش تو دستام بود...
تو چشاش نگاه میکردم...
یه نفس عمیق کشیدو پس داد...
نگران شدم...
گفتم:چی شد؟
گفت : هیچچی...
گفتم : همه چیرو ول کن،با من بیا...
گفت : مگه میشه؟؟؟
گفتم : خب چی میشه یه ظرف اضافه میذاریم رو سفره...
گفت : نمیشه...
گفتم : چرا؟؟؟
گفت : با هم تو یه ظرف میخوریم...
عاشق بودم،دو باره شدم...
برچسب:
نویسنده: دانیال شجاعی